X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

پنج‌شنبه 15 شهریور 1397 ساعت 04:12

ترجیح می‌دهم در انگلستان بِزی‌ام و به وطنم فکر کنم تا این‌که در وطنم مردگی کنم و به انگلستان یا هر آن کجا که باشد به جز این ویرانه و خرابه، سرایم، فکر کنم :|

لعنتی یارانه‌مون همش سه دلاره :|

چهارشنبه 14 شهریور 1397 ساعت 21:21

این روزا فقط اونایی که میان می‌گن فلان چیز خیلی ارزونه و همش کیلویی یه دلاره :|

و باز هم همین تابستان گرم 94

سه‌شنبه 13 شهریور 1397 ساعت 13:24

خوابم درباره ی پروین اعتصامیو یادتونه؟ اگه یادتون نیست اشکال نداره، دوباره تعریف می کنم براتون و دیگه الکی لینک نمیدم.

خوابم این بود که یه نفر تو خواب بهم گفته بود پروین اعتصامی خودکشی نکرده بلکه توسط یه غریبه ی مجهول الهویه به قتل رسیده. و منم بیدار شدم علت مرگ پروین اعتصامیو search کردم و دیدم پروین اعتصامی در اثر ابتلا به بیماری سل درگذشته.

خب پس الان آماده این که خواب دیشبمو براتون تعریف کنم.

دیشب بروسلی اومده بود به خوابم و داشت با ناراحتی و عذاب وجدان شدید تعریف میکرد که چرا و چطوری تختی رو کشته. و داشت میگفت هر بار که این نجف زاده میره با خانواده ی تختی درباره ی مرگ تختی مصاحبه کنه، چقدر دچار غم میشه و دلش برای خانواده ی تختی کباب میشه که به خاطر حفظ آبروی بروسلی، این واقعیت شرم آورو افشا نمیکنن و سالهاست که سکوت میکنن. اومده بود بهم میگفت لطفا این ماجرا رو افشا کن که از بار عذاب وجدانم کم شه.

و من بالاخره امروز صبح بعد از پرحرفی های بروسلی بیدار شدم. اینو بهتون گفتم که دیگه هی نگید "مگه دنبال قاتل بروسلی ای؟" اصلا شما یه عمره که یادتون رفته دنبال قاتل تختی باشید. تصور کنید تختیِ بیچاره چقدر مظلومانه توسط بروسلی به قتل رسیده.

 بعدش باید میرفتم شریف که به مه:دی و یکی دیگه از دوستان اصول میکروی برقیِ 3 رو یاد بدم که بندگان خدا برای اصول ماکروی1 این ترمشون آمادگی داشته باشن. آخه انگار از چارت اونا اصول میکروی3 حذف شده. با مترو رفتم که مترو هم بی اتفاق نگذشت. همون جا سرم خلوت بود براتون نوت برداشتم. خودتون بخونید. (احتمالا این سوال براتون پیش میاد که تو که توی یادداشتای گوشیت اینطوری نمینوشتی، چیشده؟ که خب جواب خیلی ساده ست: "برای تنوع."

امروز اتفاق جالب دیگه ای نیفتاد که بخوام بنویسم. ظهر که برگشتم خوابگاه خیلی گشنه م نبود پس رفتم قیمه درست کنم که تا بپزه شاید گشنه م شه. گوشت رو گذاشته بودم بپزه که دیدم نه پیاز دارم نه سیب زمینی نه لیمو عمانی! و شاید باورش سخت باشه ولی حتی نمک هم نداشتم. نمکدون خالی بود و اون قدری خسته بودم که نمیخواستم برم تا پایین و اینا رو بخرم.  اما! یک شریفی هیچگاه تسلیم نمیشود! پس به قیمه پختنم ادامه دادم، و یه روز دیگه هم گذشت و من نتونستم در قابلمه رو ببندم که خودش بپزه! به جای لیمو از غوره هایی که توی فریزر داشتم به خورشت اضافه کردم. ادویه های مختلف و رب گوجه رو هم تا جایی که میشد، زیاد ریختم تو خورشت که نبود نمک حس نشه. در نهایت ناهارم بعد از حدود دو ساعت، این شد و در کمال ناباوری بسیار هم خوش مزه شد. (اون چیزایی که اگه دقت کنید میبینید شبیه چوبه، ساقه های آویشنه. حتی آویشن هم ریختم توی قیمه! متاسفانه آسیاب شده ش رو نداشتم.)

عصر یکی از خوانندگان قدیمی وبلاگم -بلوئیش- برام لینک عکسی که از مدتها پیش گفته بود گرفته رو فرستاد. اینه عکسی که مدتها پیش گرفته و یاد من افتاده. خودش که بهم نگفت ولی من میدونم (میدونم دیگه! به من اعتماد کنید و نپرسید چطوری!) که مغازه داره اومده بیرون ازش پرسیده خانوم از چی عکس گرفتی، اونم گفت از اسم مغازه تون. مغازه داره هم ذوق کرده گفته معنیش میشه طوفان! :دی

حالا این عکسِ خُنُکی که بلوئیش برام فرستاده که خوبه. شب مهسا برام این عکسو فرستاده میگه نسرین میدونستی تو خوابگاه شریف یه طبقه ای هست که آبسردکنش توی این موقعیت رو به روی  دستشوییشه؟ :| حالا من هی بهش میگم خوابگاه شریف نیست، هی به خرجش نمیره، میگه اون جاهایی از خوابگاه که خیلی گربه ها رفت و آمد دارن و تو به خاطر گربه ها اصلا نمیری ه. حالا من که باور نمیکنم خوابگاه شریف باشه. یه خوابگاه دیگه ایه. ولی آخه جای آبسردکن اونجاست؟

داشت یادم میرفت. بلوئیش یه عکس دیگه هم برام فرستاده بود. این. واقعا نمیدونم هدفش از این که این عکسو برام فرستاده بود چیه. درسته که من جغدا رو دوست دارم ولی آیا چون من جغد دوست دارم باید برید تو خیابون از عروسک جغد هنرمندان دستفروش عکس بگیرید و برام بفرستید؟ البته بدم نیستا. یه نگاه قشنگی داره جغده. نگاهش بهم ایده های جالبی میده که بگذریم اگه بگم چه ایده هایی، لوث میشه.بهرحال، ممنونم بلوئیش! ممنونم مهسا! :دی


+ مصاحبه ی فرهنگستان نزدیکه. فقط یه کم نگران خوابگاهم که گفتن خوابگاه نمیدن. کاش راضی شن بهم خوابگاه بدن. مثلا همین خوابگاه شریفو. در حال حاضر که از آهنگر دادگر خوشم نمیاد. چون آهنگری نیست که دادگر باشه و اصلنم آهنگر نیس. (این چند تا عبارت آخر بخاطر کمبود خوابه، جدی نگیرید.)


+حس میکنم توی نوشتنم، اینکه نیم‌فاصله ها رو رعایت نمیکنم خیلی تو ذوق میزنه. به نظر شما تو ذوق نمیزنه؟ شاید از اثرات فرهنگستان باشه، نمیدونم. ولی قصد دارم به تایپ کردنم موقع پست نوشتن هم دقت کنم از این به بعد.


+ بچه‌ها شما را چه شده است که به وبلاگ گروهیمون توجه نشون نمیدین؟ (منم آن شیخ سیه مو که در آخر عمر/ به دنبال رنگ موی مناسب برای موهای مراد، گم کرد پسورد آرشیوای قدیمیشو)


+ به عنوان حسن ختام این پست هم توجهتونو به آخرین پست اینستاگرامم جلب می کنم. این عکسو خودم گرفتم. از رو صفحه ی تبلتم. (چون من برای اینستاگرامم هم قوانین خاص خودمو دارم و فقط عکسایی که خودم گرفته باشم رو میذارم.) اصل عکس رنگیه ولی به نظرم رنگیش اون قدر حس قبرستون بودنشو القا نمیکنه به همین خاطر سیاه سفیدش کردم. بعد از دیدن اون عکس بد نیست که این دیالوگ زیبا رو دوباره بخونید:


-بچه‌ها همه سلام می رسونن. ما دیگه داشتیم می‌رفتیم سراغ سفرهٔ هفت سین خودمون.

+هفت سین؟

-سحابی‌ها … می خوایم به سحابی جبار نگاه کنیم، می گن اگه وقت سال تحویل به سحابی جبار نگاه کنی و آرزو کنی، آرزوت برآورده می شه. البته اینو دخترا می گن.

+حالا کجاست؟

-چی؟

+همین سحابی‌هایی که می گین.

-آهان … اگه به سمت غرب نگاه کنین، سه تا ستارهٔ پر نور می بینین که تو یه خطن، اون کمربند جباره اگه بیشتر دقت کنین سه تا ستاره کم نور دیگه هستن که پائین‌تر از بقیه هستن… اون ستاره وسطیه خود سحابی جباره. پیداش کردین؟

+بله

-ا…البته این فقط صورت فلکیشونه‌ها. بیشتر سحابی‌ها رو فقط با تلسکوپ می شه دید. جبار یه زایشگاهه؛ ولی سحابی اسکیمو هم خیلی دیدن داره. قشنگ‌ترین قبرستونیه که توو عمرم دیدم.

+قبرستون؟

-آره، سحابی هم محل تولد، هم محل مرگ ستاره هاست. همه شون بر می گردن به همون جایی که ازش متولد شدن.

+مو نمی دونستُم ستاره‌ها هم می میرن.

-همه شون میمیرن. خیلی از ستاره‌هایی که ما می‌بینیم شاید میلیون‌ها سال پیش مردن ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونها رو می‌بینیم.

+یعنی اینقدر دورن؟

-خیلی دور خیلی نزدیک! وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن اما اگر با کهکشان‌های دیگه مقایسه کنیم تازه می‌فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم.



سلام. بلوئیش هستم :| مطلبی که خوندید در پی دعوت تورنادو جان برای بازی وبلاگی من به جای توِ رادیو بلاگیها بود. قصد داشتم دو تا پست دیگه هم به جای دو نفر از دوستان قدیمی دیگه هم بنویسم و حسابی این ماجرا رو خز کنم ولی فرصت نمیشه! شما دلتون برای تابستون 94 تنگ نشده؟

:--)(

شنبه 10 شهریور 1397 ساعت 23:14

میخواستم مثل خیلی وقتای دیگه غرق شم تو انیمیشن. چون از میراث های خوب کودکیمه که قبلا بهتون گفته بودم ولی عمرا اگه یادتون باشه.

امشب دوست داشتم دوباره انیمیشن "چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم۲" ببینم که نتونستم پیداش کنم چون احتمالا اسمشو عوض کردم یا توضیحات لینکش عوض کردم یا شایدم لینکاش از گوشه دسکتاپم برداشتم یا شایدم اون اومده چند روز نظراتمو بسته، نمیدونم، بگذریم. چون نتونستم روش تربیت اژدهاها رو مرور کنم، و اژدهای درونم یاد هندوستان و مصر کرده بود، و ای وای گفتم مصر یاد نبی مان یوزارسیف افتادم رفتم چند قسمتشو تو آپارات دیدم. از کشفیاتمم اینه که تو مرورگر که باشی باتری گوشیت زودتر تموم میشه. البته من که مشکل باتری ندارم و نمیدونم اینو از کجا میدونم. ولی رفتم تو اپلیکیشن آپارت دیدمش (اگه آپارات به من بابت اینکه اینهمه اسمشو اوردم پول میداد و به ماهی بخاطر وبلاگ نویسی، الان خیلی خوشحال‌تر بودیم). ولی چون نتونستم در سخنان نبی به خوبی غرق شم، رفتم دو قسمت هم مختار دیدم تو همون اپلیکیشن آپارات (خودم بعد از ثبت پست میام بهت شماره کارت میدم آپارات جان). امروز بازم رفته بودم یه آیدی برای تلگرامم ثبت کنم: shinsintahviye17. ایندفعه یاروئی که آیدی دزد بود چینی نبود. یه ایرانی *****ی آیدی دزد بود. لع** بهت آیدی دزد. تنها دلخوشی من تا اعلام نتایج همون آیدی بود.

دارم کاملا جدی به پرستاری فکر میکنم، امیدوارم پرستارای خوشگل هم کاملا جدی به من فکر کنند.

میخواستم کامنتا رو دوباره ببندم ولی بذار باز باشه اشکال نداره. یکی از پستهای هفته پیشمم براتون خوندم ولی الان حس آپلود نیس.


+ متن بالا در پاسخ به بازی وبلاگیِ رادیو بلاگیها (من به جای تو) نوشته شده. اویی که به جایش نوشته شده مستر فلور میباشند! ولی خودمم واقفم که شبیه قلم فلورنتینو نشد! نشد دیگه! در ایفای نقش حرفه‌ای نیستم!

++ یه نفر دیگه رو دعوت کنیم تمومه رادیو جان؟ دعوت میکنم از اژدهاالاصل، کیلگ عزیز که در این بازی شرکتش را بورزد!

فانتزی تلفیقی - رومانس

شنبه 10 شهریور 1397 ساعت 22:29

مثلا داریم از مسافرت برمی گردیم

تو راه برگشت هم مثل رفتنی حمیرا و هایده گذاشتیم

سیب و پرتقال برام پوست می گیره

یکی از تیکه های سیب رو که میخوام ازش بگیرم ، حواسم پرت میشه و تصادف می کنیم . اون کمربند بسته و وضعیتش بهتره ، از ماشین پیاده می شه بره دنبال کمک . من نیمه هشیارم .

جلوی یه سواریو می گیره و کمک می خواد . 

من انقدر هشیاریم پایینه که متوجه نمی شم داره چی میشه . یعنی متوجه نشدم که چی شده . آخرین صدایی که شنیدم ، یه صدای آشنای قدیمی زنونه بود که گفت :

" به اینم گفتی بهت بگه مهربانم ؟ "

-------------------

تو فانتزیای قبلی اشاره کرده بودم که دیوونه و خل و چل هم خودتونید .


+ متن بالا در پاسخ به بازی وبلاگیِ رادیو بلاگیها (من به جای تو) نوشته شده. و لازمه بگم که سعی شده بود شبیه قلم و فانتزیای دکتر مهربانِ کم پیدا باشه؟!

++ دعوت می‌کنم از خانم "میلیونر زاغه‌نشین" (با لحن رامبد جوان وقتی مهمون دعوت می‌کنه خوندین دیگه!؟) که در این بازی شرکتش رو بورزه! د:


( تعداد کل: 22 )
<<    1       2       3       4       5    >>

X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری