X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 22 شهریور 1396 ساعت 12:10

وقتی «مدار صفر درجه» پخش می‌شد، خسته بودم :| یعنی به معنی واقعی کلمه، خسته!   مدرسه خسته‌م کرده بود. همه‌چی سریع پیش می‌رفت و منم فقط خسته می‌شدم. خستگیای الانمم یادگار خستگیای اون موقع ‍ست شاید. [از همون موقع‌ها بود که دیگه سریال نمی‌دیدم. اون دوره واقعاً اصلاً تلویزیون نمی‌دیدم، بعدشم که یه مقدار اون خستگیا کمتر شد، به زور سالی یکی دو تا برنامه یا سریالِ تلویزیونو میدیم. ولی رادیو حسابش جدا بود. حتا یادمه سال کنکور، برنامهٔ رادیویی مورد علاقمو که از قضا خیلی دیر وقت و تقریباً نصفه شب پخش میشد، اونم یه بار در هفته، ضبط میکردم و در طول هفته، وقتایی که تو راه بودم گوش میدادم.]

از مدار صفر درجه، تیتراژشو خوب یادمه [خب من تلویزیون نمی‌دیدم، بقیه که می‌دیدن] تیتراژشو خیلی دوست داشتم. و مورد بعدی، شهاب حسینی بود! نمی‌دونم چطور شد که با وجود نقش اولیِ شهاب حسینی توی این سریال، من این سریالو ندیدم! ولی بخاطر بازیِ شهاب حسینی و اون تیتراژش لااقل، از همون موقع به خودم قول داده بودم ببینمش...

خیلی وقته گذشته...

الان که دارم این سریالو می‌بینم می‌فهمم که چه چیزیو از دست دادم... اون قدر به‌نظرم بزرگ هست که نقشِ اولیِ شهاب حسینی، جلوش کم‌اهمیت به حساب میاد.

اون سالها بخاطر خستگیای مدرسه دیگه چیا رو از دست دادم؟ هعی...



نظرات (1)
پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 ساعت 01:50
بلو بدون هیچ قصد و غرضی می پرسم. چون نمی دونم انگار جدیدا همه دارن چپه منظورم رو می خونن از تو کامنت هام. :)))
تا جایی که تو ذهن من مونده مدار صفر درجه وقتی از تلویزیون پخش می شد که من سوم یا چهارم دبستان بودم.
این حس هایی که نوشتی... حس یه بچّه ی دبستانی نسبت به فیلم مدار صفر درجه نیست... هست؟
یعنی به هر حال نمی تونم متوجه شم که تو از چه برهه ای به خاطر شلوغ بودن سرت تو مدرسه ها از تلویزیون زدی. از ابتدایی یعنی؟ رنج سنّی ش جور در نمی آد تو ذهنم.

ولی منم وحشت ناک در گیر تیتراژش بودم اون زمان. از خود جریان فیلم که هیچی حالیم نمی شد. :))) ولی عاشق دکلمه هاش بودم. دور خونه راه می رفتم فلسفه وارانه تکرار می کردم با خودم. اون زمان اینترنت هم نبود که بتونی دو سوته آهنگ یا متنی که دلت می خواد رو پیدا کنی.
هرچی دل تنگم می خواست با آهنگ زمزمه می کردم.

و این دو تا دکلمه رو هم به یادگار دارم از اون سریال:

+خداوند روز اوّل آفتاب را آفرید ... روز دوم دریا را...
+ تو را به خاطر عطر نان گرم، برای برفی که آب می شود...

کاغذ قلم بر می داشتم... با هول می نوشتم اینا رو. دنیای خوبی بود اون زمان. :)))
پاسخ:
:)))
نه کیلگ سال ۸۶ پخش میشده
من اون موقع ۱۲ سالم بود و راهنمایی بودم... از ابتدایی به راهنمایی خیلی چیزا عوض شد، مدرسم دورتر بود و با سرویس باید میرفتم و هرروز یه عالمه مسیرو تو راه بودم. شیفتمون گردشی بود. اون هفته‌هایی که عصر مدرسه میرفتیم من نابووود بودم. پاییز و زمستون که بود، وقتی میرسیدم خونه تاریک بود هوا، یه حالت افسردگی گونه‌ای داشتم! (البته باز حالا راهنمایی خیلی خوب بود، بدترین زمان دانش آموزیم دبیرستان بود که هیچوقت نتونستم خودمو باهاش وفق بدم) و مهمتر از همه، داداش کوچیکه‌م بود که اون موقع‌ها اوج دعواهامون بود باهم... همه اینا دست بدست هم داده بود تا من خستهٔ خسته باشم... یه خستهٔ واقعی...
تیتراژش... امان از تیتراژش
من نمیدونستم شاعرش دکتر یداللهی بوده، وقتی دکتر یداللهی فوت کردن و ملت هی این آهنگو پخش می‌کردن، من دو برابر برای فوتش ناراحت شدم، یکی بخاطر فوت خودش و بقیه ترانه‌ها و شعرایی که میدونستم مال اونه، یکم هم شعر این تیتراژه... این تیتراژه اصن یه حساب دیگه‌ای داشت... بی‌نظیر بود و هست هنوزم البته.

+آره، چقدر قشنگن این دکلمه‌ها...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

اسم‌تون*
ایمیل‌تون
آدرس وب‌تون
برای ارسال کامنت خصوصی، از لینک موجود در منوی اصلی وبلاگ استفاده کنید. اگر در هنگام ارسال کامنت با ارورِ اشتباه بودنِ کد تصویر روبه‌رو شدید، از متن کامنت خود کپی گرفته و صفحه را ریلود کنید و کامنت خود را ارسال کنید.

X
تبلیغات
رایتل