X
تبلیغات
رایتل

دوشنبه 5 تیر 1396 ساعت 00:23

عمیقاً بخاطر ماه رمضونی که گذشت برای خودم متأسفم...

عمیقاً بخاطر برزخی که توش گیر کردم ناراحتم...

بخاطر تک تک اتفاقایی که افتاده، بخاطر تک تک حرفایی که شنیدم و بهشون واکنش نشون ندادم...


+دیگه نمیخوام برگردم به اون دانشگاه...

دفعه‌ی دیگه که میرم اون دانشگاه یا بعد از قبول کردن درخواست مهمان/انتقالیمه و برای جمع کردن وسایل باقیمونده‌م، یا برای ارائه‌ی درخواست انصراف از تحصیل به اون مسئولای لعنتی و مجدداً جمع کردن و برگردوندن وسایل باقی‌مونده‌م.

واقعاً نمیخوام یه ترم دیگه رو هم اونجا بخونم، واقعاً نمیخوام دوباره هیچکدومشونو ببینم...

یکشنبه 4 تیر 1396 ساعت 03:33

«می‌روی و گریه می‌آید مَرا»

فقط اینطوری می‌تونه ثابت کنه این‌همه دروغ، منشأش خودش نیست

شنبه 3 تیر 1396 ساعت 23:22

واسه داداشم داشتم قضیه‌ی همون حلالیت شب قدر رو تعریف میکردم، تا رسیدم به اون بخشِ مُردن ‍ِش زد زیر خنده و گفت تا شب قدر سال دیگه بهش وقت بده، اگه مُرد، ببخشش! د:

شنبه 3 تیر 1396 ساعت 23:17

خونه هم دیگه اون خونه‌ی همیشگی نیست...

جمعه 2 تیر 1396 ساعت 10:22

هرکی که باشن، هرچقدم که طول بکشه، بازم نشون میدن که لیاقت ندارن، که اونی نیستن که میگن.


+ادای جنتلمن‌ا، ادای باکلاس‌ا، ادای پسرایی که به کسی محل نمیدن، ادای کسایی که زندگیشون سبک داره، ادای عاشقای سینه‌چاک! هع! برو باع! چقد میخوای نقش بازی کنی؟ یه سال؟ یه سال و نیم؟ دو سال؟ میدونم که روحتم خبر نداره که من این قضیه رو میدونم! منتظرم ببینم دوباره/چندباره چطوری روت میشه تو چشام نگاه کنی و ادای پسرای مقیدو دربیاری و نمیدونم اون موقع میتونم جلوی خودمو بگیرم و به روی خودم نیارم که از ریز رابطه‌های الانت خبر داشتم یا نه. نمیدونم دفعه‌ی دیگه که بابام بخواد راجع بهت حرف بزنه، میتونم جلوی خودمو بگیرم و پوزخند نزنم یا نه! نمیدونم مامانم اگه دوباره به قضیه‌ی تو اگه بخواد اشاره کنه میتونم نگم ازت بدم میاد یا نه...


+شکرت خدا...

چند ماه پیش بود که ازت خواستم نشونم بدی حقیقتو؟ یادم نیس، شاید هشت ماه پیش... ممنون که نشونم دادی، اونم چیزایی که عمراً فکرشو هم نمیکنه کسی اتفاقی بدونتشون، اونم من!


+شما چند ماه با طرف حرف میزنید و آخرشم نمیفهمید چه جور آدمیه؟ حق دارید! اینا چیزایی نیست که با حرف زدن باهاش بتونید بفهمیدشون.

پنج‌شنبه 1 تیر 1396 ساعت 18:27

تموم شد

خستگیش موند ولی...

برم فرفره‌ی مدل اینسپشن بخرم برای تست بیدار بودنم؟

شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 02:42

خواب‌هام به درجه‌ای از واقعی بودن دست‌یازیدن که الان مطمئن نیستم بیدارم یا خواب :|

منم پیامشو seen کردم و جواب ندادم، ایش :| خب بمیر :|

شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 02:30

تندیسِ مسخره‌ی عجیب‌ترین مدل مظلوم‌نماییِ سال می‌رسه به اون دوست سابقی که شب قدر پیام داد حلال‌م کن و منم در جوابش حرفایی رو بهش زدم که به همین سوی چراغ (که از بس شدیده داره کورم میکنه)، اگه به سنگ میگفتم از شرمندگی آب یا متلاشی می‌شد، و در جواب، اول همه‌ی کاراشو انکار کرد بعد فرمود من فقط همین چند ماه رو زنده‌ام، بخاطر همین گفتم حلالم کنی.



+اگه واقعاً مُرد، بعد از مرگش تصمیم می‌گیرم ببخشمش یا نه :| فعلاً منتظرم ببینم می‌میره یا نه :|

شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 02:22

مواقعی که فکر میکنی نیاز هست یه حرفی بزنی و دلت گرفته، سکوت پیشه کن :|

جمعه 26 خرداد 1396 ساعت 04:52

اشتباهی بعد از هر فرازِ جوشنِ بسیار بزرگت، به زبانم «سبحانک انی کنت من الظالمین» می‌آمد؛

الغوث

الغوث

خلّصنا من النّار یا رب

که انّی کنت من الظالمین...



+ دکتر ف عزیز! شما که فقط چند واحد درس با ما داشتید و فقط استادمان بودید، دیروز حتی نتوانستید نزدیک سنگ قبرش شوید؛ از همان فاصله‌ی شاید بیست متر مانده به قبر ایستادید و گریه امانتان نداد. چه انتظاری از ما که همکلاسش بودیم و صمیمیتمان با او چندین برابر شما بود دارید که هر چند روز یک‌بار به آرامش دعوتمان می‌کنید؟




++ نمی‌دونم کدوم جمله بیشتر داغونمون کرد؛

روز بعد از درگذشتش که رفتیم مجلس ترحیم و مامانش بهمون گفت چطوری تونستید بدونِ پسرم برگردید، یا دیروز عصر که یه خروار گل از محوطه‌ی دانشگاه چیدیم برای روی سنگِ قبرش و نون گفت فصلِ گلِ دانشگاه نبود، گُلا رو میبریم پیشش... .

خواهشاً تا سالِ دیگه عزادارِ یکی دیگه نشیم فقط

پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 ساعت 00:37

امتحانات توی ماه رمضون شوخی خیلی بدی بود که باهامون شد...

من از ماه رمضون چی فهمیدم آخه امسال؟

از شبِ قدر چی فهمیدم آخه؟


بیچاره پای تلفن فقط می‌گفت اوهوم، حالا امتحانتو خوب دادی یا نه؟

پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 ساعت 00:30

از خاطره ننوشتن رنج می‌برید؟ از اینکه به راحتی اتفاقات جالب و تلخ و شیرین روزمره‌ی خود را بدون ثبت کردن رد می‌کنید و به تدریج به فراموشی می‌سپارینشان در عذابید؟ :| فرصت تایپ یا نوشتنِ روزانه‌های خود را ندارید؟

یک اپلیکیشنِ ضبطِ خودکارِ تماس روی تلفن همراه خود نصب کرده و به برادر کوچک خود زنگ بزنید و تُندتُند هر اتفاق قابل ثبتی را برایش تعریف کنید. گاهی هم اجازه دهید نظر دهد :| حتی می‌توانید اجازه دهید سؤال هم از شما بپرسد. :|


فایل صوتی شما آماده است، خشک و بی‌روح هم نیست مثلِ زمانی که برای خودتان/هیچ‌کس بی‌خودی صدایتان را ضبط می‌کنید و تعریف می‌کنید.


+خودتان/هیچ‌کس؛ خودتان: هیچ‌کس (با خودتان که تعارف ندارید!؟)

نمی‌دونم همکاراش قبلاً چی واسش تعریف کردن که هر چند ماه یه بار اینو می‌پرسه :|

پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 ساعت 00:21

مامان بعضی وقتا یهو نگران می‌شه و چیزای عجیبی می‌پرسه؛


-«هم اتاقیاتون چاقو دارن؟» [با تشویش بخوانید]

+«عه، خب آره، با چی سیب‌زمینی پیاز پوست بکنن و غذا درست کنن پس!؟ خودمم دارم!»

-«آهان، آره میدونم، هیچی، مواظب خودتون باشین، دعوا نکنین یه‌وخ باهم»

+«باشه چشم، نگران نباش، حواسمون هس به خودمون...»


چو تخته‌پاره بر موج...

چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت 02:46

شاید یکی از بهترین و رهاگونه‌ترین و فراغِ‌بال‌القاکننده‌ترین حس‌های جهان، برخلاف تصورِ خیلی‌ها، «نه بسته‌ام به کَس دل، نه بسته کَس به من دل» باشه.

واقعاً حس خوبی داره، یاد این حسه که میفتم نصف غمام رو فراموش می‌کنم به‌راحتی!


از سری مکالمات من و داداش‌کوچیکه :|

سه‌شنبه 23 خرداد 1396 ساعت 15:02

اون: مریضی‌های بلوئیش از بین نمی‌روند بلکه از امتحانات این ترم به ترم بعد منتقل می‌شوند

من: :|

اون: نه جداً، بدنت خره، فقط موقع امتحانا مریض می‌شی

من: :||



+خودم دقت نکرده بودم به این موضوع :| واقعاً سابقه نداشته موقع امتحانا یهویی مریض نشم :| از ترم یک تا همین الان :|

قسمت جالبش این جاست که هیچکدوم از امتحانام رو هم حذف‌ِ پزشکی نکردم :| اینو هم بچه‌ها میگن نرو فردا سرِ جلسه، برو گواهی بگیر برا حذفِ پزشکی، بازم من مقاومت می‌کنم :|

امکان داره همه‌ی این اتفاقا خواب بوده باشه و زنده باشه؟

سه‌شنبه 23 خرداد 1396 ساعت 10:44
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

مورد عجیب و بدونِ باگِ جابیرو

دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت 02:15

میشه چند هفته‌ی پیش؟ سه هفته؟

بامدادِ آخرین دوشنبه‌ی ترم بود

سمینار داشتیم

ویندوز خودم روانیم کرده بود، رفتم از جابیرو لپ‌تاپ گرفتم. حدس می‌زنی پسوردش چی بود؟!  نمیتونم بگم چی بود ولی خفن بود در حد بعضی از پسوردای خودم، بعداً هم سر قضایای دیگه و پسورد چیزای دیگه فهمیدم اونم پسورداش الگو داره و نظم داره و این حرفا! (جابیرو یکی از نسخه‌های بدونِ باگِ من ‍ه که خیلی خفنه! د: )

تا خود صبح مقاله میخوندیم و به پاور اضافه می‌کردیم. خیلی خیلی خسته بودم، خیلی. توی اون وضعیت دیدنِ چی میتونست یهو خواب رو از سرم بپرونه؟ یه لحظه یادم اومد این لپ‌تاپ جابیروئه که صفحه‌ی «وبلاگ‌های من»ِ بلاگ‌اسکایش استار شده و اون بالای کروم تو چشم‌‍ه! لپ‌تاپ جابیرو! جابیرو وبلاگ داره؟؟!! اونم بلاگ‌اسکای!؟

نمیشد لپ‌تاپ از یکی امانت بگیرم (اونم از کسی مثل جابیرو که لپ‌تاپشو میذاره تو چمدونش و چمدون‌‍ش‌‍م رمز داره و به کسی لپ‌تاپ نمیذه و مشخصاً خیلی بهم اعتماد کرده که لپ‌تاپ بهم داده!) و برم وبلاگشو پیدا کنم و بخونم! اصلاً درست و اخلاقی نبود و فکر میکردم شاید برای منم اتفاق بیفته! فلذا بی‌خیالش شدم! اما یه عبارتی هی توی ذهنم خاموش و روشن میشد؛ «جابیرو هم بلاگره!؟» 

سخت بود بدون زدن روی اون تب به ادامه‌ی درست کردن پاور برسم، اما با وسوسه‌ی کنجکاوی در پنلِ کاربری وبلاگ دیگران مقابله کردم و جداً بی‌خیالِ فضولی شدم!


وقتی حالم خوب نبود، هِ‌ی جیمی  به زور منو برد اتاقشون که تنها نباشم. (جابیرو هم هم‌اتاق‌شونه!)

کلاً هِ‌ی جیمی دنبال ضایع کردنِ من و ثابت کردن اینکه من همیشه اشتباه میکنم و این حرفاس، یه بار گیر داده بود که تو الکی میگی دوست‌پسر نداری و دوست‌پسر داری که همش گوشی دستته :| به هیچ صراطی مستقیم نبودا! گفتم بیا این گوشیم، دوست‌پسرم کجاس!؟ دونه دونه چتای تلگراممو نگاه میکرد! همش کانال! همش بچه‌های همکلاسی، به اسم پسرای همکلاسی که میرسید باز میکرد چتو میدید هیچ چیز خاصی نیس میرفت بعدی، به یه اسم پسر رسید که میدونست اسم همکلاسیام و بچه‌های دانشگاه نیس، میگفت همینه :| میگفتم هاااااان؟ چیییییی؟ میگفت با این پسره حرف میزنی :| گفتم باز کن خب چتو ببین هیچی نیس، باز کرد و هیچی نبود! میگفت نه خب شاید پاک کردی :||||| پرسید اصن کی هس؟ گفتم یه دوسته، میگفت یه دوستی که پسره!؟ از کجا اومده؟ چطوری میشناسیش اصن :||||| حالا بگذریم از عباراتِ محترمانه‌ی «به تو چه»ای که میگفتم :| بیخیال نمیشد میگفت ببین میگم دوست‌پسرته و انکار میکنی :| بقیه هم کلا مشتاق بودن که ببینن من‌ئی که اینطوری بدون دوست‌پسر میشناسنم، واقعاً با کسی دوستم!؟ د: نامردا! توضیح دادم که یه دوست وبلاگیه. میگفت شماره‌شو از کجا داری اگه یه دوست وبلاگیه اینطوری که میگی :| گفتم کجا شمارشو دارم، بزن رو پروفایل ببین هیچی نیس، قبلاً تو یه گروه بلاگرا بودیم...

قانع نشدن که مهمم نیس ولی خب دست از سرم برداشتن و بحث کشیده شد به وبلاگ و این صحبتا! من اینجا فقط در حال تحلیل واکنشای جابیرو بودم، بقیه‌ای که اصلاً نمیدونستن وبلاگ چی هست، مهم نبودن! د:  جابیرو مهم بود! که گفت بالاخره! د: خودش گفت! د:


آدرس وبلاگشو ندارم! نمیدونم با چه اسمی مینویسه! از همدیگه قول گرفتیم اگه همدیگه رو میشناسیم/بعداً شناختیم، به روی همدیگه نیاریم! د:


قسمتی از کنجکاویم در موردش برطرف شد! همین کافی بود!



+اون قدری این دو سه روزه راحت گریه‌م میگیره سر هر چیز کوچیکی که...

یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 17:59

خودمم خسته شدم از حال بدم

خیلی چیزا بود که میخواستم بنویسمشون و تحت الشعاع حال این روزا قرار گرفتن و ننوشتمشون

تو پستای بعدی از اونا مینویسم ان‌شاءالله...

هجدهم

یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 02:21
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

اینم از رویارویی با جای خالیش

شنبه 20 خرداد 1396 ساعت 16:57
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

شنبه 20 خرداد 1396 ساعت 01:19

روز تو ‍ست.

جمعه 19 خرداد 1396 ساعت 05:41

دخترخانومای عزیز و ناعزیزی که ازدواج می‌کنین و شمارتون‌و عوض می‌کنین و تلگرام‌تون‌و پاک می‌کنین و این صوبتا، دقیقاً فازتون چیه؟



اون خطی که قراره وقتی ازدواج کردی، بسوزونی و عوض‌ش کنی، از همون اول نباشه بهتر نیس؟

واسه تنوع کوتاشون نکردم، اون موقع زورم به موهام میرسید فقط

جمعه 19 خرداد 1396 ساعت 05:27

میگه تنوع خوبی بود ولی دیگه کوتاه نکن موهاتو.



:|

جمع کنین باع خسته شدیم...

جمعه 19 خرداد 1396 ساعت 05:17

این روزا:

جوگیری

نظرات تخصصی و تحلیلای سیاسیِ در حد راننده تاکسی‌ایِ ملت

بازم جوگیری

جوگیری به‌همراه وطن‌پرستی

وطن‌پرستی به‌همراه جوگیری

خوشحالی و کُری‌خونی

خوشحالی و جوگیری

پاسخ به خوشالان

پاسخ‌های جوگیرانه به خوشالان

جوگیریِ خوشالان

ضدّخوشالان و خوشالی‌بازیا

بازم جوگیری



+حسم کاملاً به همه‌چی خنثی‌س در حال حاضر و متأسفم که اینو مینویسم ولی آدمای جوگیرِ این چند روزه به نظرم بسی غرق در نیل چه اندیشه کند باران را؟ نه چیزه... هوچی.


+چی می‌شد اون سه‌شنبه‌ی کوفتی وقتی نامه‌نگاریا طول کشید و تا نزدیکای یازده هنوز جواب مثبتی داده نشده بود، بیخیال اون بازدید کوفتی میشدن و میرفتیم به عنوانِ آخرین آزمایشگاه و کلاسِ ترم، به ادامه‌ی کشت بافتمون میرسیدیم و کشتای هفته‌ی پیشو بررسی میکردیم و الانم هی جای خالیِ اونی که نیستو حس نمی‌کردیم...؟ هان؟


خوبیم همه‌مون، نرمالیم همه‌مون

بچه‌ها برگشتن،

واقعاً خوبیم

و این اصلاً ما نیستیم که وسطای درس خوندن یه جمله از وقایع اون روز کذایی رو میگیم و اشک تو چشامون جمع میشه...

پنج‌شنبه 18 خرداد 1396 ساعت 00:36

نمی‌تونم توی ماه رمضون درس بخونم، نمیتونم، نمیتونم، نمیتونم، نمیتونم... :|

الان میشه درخواست مرخصی ترم پر کرد و بیخیال امتحانا شد؟


+این وبلاگ خیلی وقت است که محتویِ اراجیفِ لحظه‌ای نگارنده‌اش می‌باشد و جداً خواندن ندارد.

مهندس الف سینِ عزیز، تبریک می‌گم :|

چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت 01:44

وسط همه‌ی حال‌های ناخوب و همه‌ی درگیری‌ها، فقط مونده بود خوابِ نوبلِ شیمی گرفتنِ ملت ‍و ببینم :|



+دکتر ف هم نقش فعال و منفورانه‌ای در خوابم ایفا نمود :|

سه‌شنبه 16 خرداد 1396 ساعت 22:32

واقعاً چی می‌شد اگه ماه رمضون دانشگاه تعطیل بود و تیر میومدیم دانشگاه امتحان می‌دادیم؟

دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت 01:43

من از خردادِ پر از حادثه نفرت دارم.

پارادوکس مرگ

دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت 01:38
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

مخصوصاً دکتر میم...

دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت 01:21

اونقدری ازتون متنفرم که حالم از خودم بهم میخوره که خوابتونو میبینم...

آخه این خوابای واضح از کجا میان؟ شما تو خوابای من چیکار میکنین؟ اونم خوابی که مامانمم توش هست و یه خواب خوب و رؤیایی میتونه باشه...


+تک تک مسئولای دانشگاه و دانشکده که هم خیلی خزن هم خیلی خیل (خیلی خز و خیلی خیل بدتر از خزوخیله) و قابلیت تبدیل خوابای نرمالو به کابوس‌طور دارن...


+چزا یه خواب مسخره اینقد واضح میشه، اینقدر واضح و واقعی آخه؟

یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت 05:53

دیده‌ام گاهی در تب، ماه می‌آید پائین

می‌رسد دست به سقف ملکوت*

دو نقطه بغض

یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت 05:43
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

:|

یکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت 15:56

دختره اومده میگه شمام جمع کنین خودتونو، چرا اینقد بچه‌های کلاستون داغونن، من خودم تجربه‌ی از دست دادن دو نفرو با هم داشتم، که یکیشونم داداشم بود و اینطوری هم نشدم...

یکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت 15:54

کاملاً جدی تو خوابگاه قبل اذان صدای ربنای شجریانو پخش می‌کنن مسئولای خوابگاه...

عجیبه...

سه‌شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 20:53

گروهان رفتیم

نفر برگشتیم

خوب‌ترین پسری که به عمرم دیده بودم

سه‌شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 20:14
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

کمپین بزنم سه نفرِ دیگه رو پیدا کنم!؟ د:

شنبه 30 اردیبهشت 1396 ساعت 14:06

میگه فقط چار نفرین! فقط چار نفر!

از کجا اومدین شما چار نفر!؟

شنبه 30 اردیبهشت 1396 ساعت 14:05

اینکه به‌خاطر حرفش همه‌چی خراب میشه و بعدش اوضاع رو جوری توجیه میکنه و میپیچونه که طرف مقابل مقصر به‌نظر بیاد و کسی نگه به‌خاطر حرف اون همه‌چی خراب شده، نشونه‌ی زرنگ بودنش نیست! نشونه‌ی پَست بودن‌شه!




خب برای یه بارم که شده اشتباهتو قبول کن! اگه جوابتو نمیدم و کوتاه میام، صرفاً به‌خاطر این‌‍ه که نمیخوام بهت بی‌احترامی کنم. هیچ دلیل دیگه‌ای نداره، خب!؟

برای تو میشه بدشانسی، برای یکی مثل من، نشونه!

جمعه 29 اردیبهشت 1396 ساعت 03:06

فکرشم میکرد اینجای دنیا، یکی که تقریباً میشه گفت مهمان اومده خوابگاه، حرفیو بزنه که از بیخ زیر سؤال ببرتش!؟ اونم توی بازی جرأت-حقیقت!؟

و سؤال رو هم من پرسیده باشم!؟ کاملاً اتفاقی!

فقط خنده‌م میگیره از این همه اداش! د:

:(

پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 12:44

کاش باز نمیکردم وب دکتر روژینو...


از همه‌شون متنفرم. همه‌شون... یکی توشون پیدا نمیشه که دلم راضی شه بهش رأی بدم

پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 12:28

بچه بودم

احتمالا سال هشتاد بود

دقیق یادمه

غروب بود

همه حاضر شدیم بریم حوزه‌ی رأی‌گیری

رفتیم یکی از مسجدهای نزدیک خونه‌مون

نمیدونم مامان به کی رأی داد، برگه‌ی رأی‌شو ندیدم، فقط انداختمش تو صندوق

داداش هم احتمالاً برگه‌ی بابا رو انداخت تو صندوق

بابا همیشه الگوم بود

از همون موقع فک کنم ناخودآگاه یه اصلاح‌طلب شدم



فردا این موقع باید تکلیفم با خودم مشخص باشه

ولی الان نیس

اصلا نیس

از هرچی اصلاح‌طلب و اصولگراس متنفرم

از هیچکدوم از اعضای دارای حق رأی خانوادم نپرسیدم به کی رأی میدن

توی هیچکدوم از تماسای تلفنی‌م با هیچکدوم یه کلمه‌م حرف سیاسی نزدیم

نمیدونم چیکار کنم...

مردد بودن بده، خیلی بده

از بعدش هم میترسم...

که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت*

سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 00:51

هشت سال پیش مطمئن بودم

بعد از دیدن اون مناظره،

مچ‌بند سبز می‌بستم

با دوستام راجع بهش حرف میزدم و سعی میکردم قانعشون کنم اونام بیان اینور! ؛)

کال‌کل میکردیم، بحث میکردیم

ستاد میرفتم، خیلی زیاد

همایش بزرگ حامیانو رفتم

کاملاً توی خود جوّ این ماجرا بودم


چهار سال پیش 

هیچکدوم از مناظره‌ها رو ندیدم

چند بار موقع پخش مناظره فقط از جلوی تلویزیون روشن رد شدم

به یه سری حرفایی که شنیدم خندیدم و مثل یه کمدی باهاش برخورد کردم

چند روز مونده به انتخابات ولی، دوباره برام جالب شد

راجع بهشون میپرسیدم، حرف میزدم

و سه روز آخر، مچ‌بند بنفش می‌بستم!


امسال

خبر ثبتنام آقای توهم، بردتم به اون روزای هشتاد و هشت

بحث میکردم

خبرا رو دنبال میکردم

تا اعلام اسامی نامزدا

که با دیدن تأئید نشدن صلاحیتش، جوّ هشتاد و هشتی ایجاد شده ی اطرافمم تموم شد

برام جالب نبود

مناظره‌ی دوم رو فقط دیدم

تقریباً هم متن مناظره آخر رو خوندم تو اینترنت

هزار بار از سیاست متنفر شدمفقط و فقط بخاطر اینکه این چند هفته بخاطر انتخابات سرعت تلگرام با نت خوابگاه افتضاح شده و حتی یه عکس پروفایل باز نمیشه...

برام جذاب نیست

هیچکدومشون جذاب نیستن

همایشو نرفتم

هیچ ستادی نرفتم



هشت سال پیش حق رأی نداشتم و بخاطرش ناراحت بودم

چهار سال پیش حق رأی نداشتم ولی شناسنامه به دست رفتم چند جا بلکه بتونم رأی بدم و نذاشتن!

امسال حق رأی دارم...

تنها نیستم توی این جنون ؛)

شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 05:16

هنوز هوا تاریکه و همون اندک روشناییِ شبانه‌ش هم به‌خاطرِ مهتابه... یه ساعت و اندی به طلوع آفتاب مونده،

یه پرنده با آواز عجیبش شروع کرده به خوندن تو حیاط خوابگاه... لابه‌لای درختاس... یه جور حالت جیک‌جیکه... آواز هم نمیشه گفت، با جیک‌جیکِ گنجشک هم خیلی فرق داره و خیلی قشنگ‌تر از اونه.

دقیقاً بالای بالای سر آبادی، وسط آسمون دقیقاً

شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 04:37

«ماه بالای سر آبادی‌ست

اهل آبادی در خواب»

نیومده بود لااقل با وی‌پی‌اِن کامنت بذاره

جمعه 15 اردیبهشت 1396 ساعت 04:21

خیلی اتفاقی یاد یه بنده‌خدایی افتادم که خدایگانِ دروغ‌های سفید وبلاگی بود و هنوزم هست البته و با یه اسم دیگه، نویسنده‌ی یه وبلاگیه!

اینطوری بود که مثلاً یه بار اومده بود تو وبش نوشته بود داره میره سفر خارج از کشور و خدافظی کرده بود، بعد فردا-پس‌فرداش اومده بود برام کامنت گذاشته بود و آی‌پی‌ش مال یکی از شرکتای اینترنت تهران بود! ازش پرسیدم که الان ایرانی یا ایران نیستی که فرمودن ایران نیستن!

فردا صبحم اگه خواب نمونم، عازم سفر به یه شهر همسایه‌م :|

جمعه 15 اردیبهشت 1396 ساعت 03:05

گرسنگیِ نصفه‌شبی خیلی بده، خیلی.

گرسنه‌ام... ولی مطمئنم که این احساس ضعف، از گرسنگی نیست و استرسیه!

می‌خوام پاشم برم سیب‌زمینی سرخ کنم با سس کچاپ بخورم و بی‌خیالِ سر و صدا و بیدار شدنِ هم‌اتاقیام شم. می‌خوام، می‌خوام، می‌خوام، سیب‌زمینی‌سرخ‌کرده می‌خوام!

من رفتم سیب‌زمینی بسرخم، خووودافظ!



پس از واقعه|

در اتاقو باز کردم، یه گربه، خیلی شیک و مجلسی، از در روبه‌رو که همون آشپزخونه باشه، خارج شد، منم جوری عادی از کنارش رد شدم انگار اینجا وزارت سحر و جادوئه و اون گربه‌هه هم پروفسور مک‌گوناگلی، چیزیه! با این تفاوت که سرمو به نشونه‌ی سلام و احترام براش تکون ندادم :|

طبخ (:|) سیب‌زمینی‌‍ه که تموم شد، همه‌چیو گذاشتم سر جاش، پرده‌ی اتاق ‍و کشیدم که بشینم رو تخت دوستم (که الان خونه‌شون‌‍ه و خوش به حالش واقعاً!) و در سایه‌ی نور ماه (:|) سیب‌زمینی‌سرخ‌کرده‌مو بمِیلم (:|) که دیدم زهی خیال باطل و نور ماه کجا بوده این وقتِ ماه! فلذا چشمانم را چندین ثانیه بستم تا به تاریکی عادت کنن و در تاریکی مطلق و به مدد نورگوشی شروع به میل‌نمودن سیب‌زمینی‌سرخ‌کرده‌م نمودم :|

و همون پنج-شش خلالِ اول سیب‌زمینیا (که انصافاً هم به طرز عجیبی خیلی تُرد و خوش‌مزه شده بودن،) دل‌‍مو زد :| و یقین حاصل کردم که دم‌دمی‌مزاج‌تر از من، همون داداشمه :| و بقیه‌شو به‌زور و بااکراه میل نمودم. :|||

پنجره رو جوری با بدبختی باز کردم که انگار حالا چه خبره :| خب یه پنجره‌ی کشوئیِ پر سر و صداس دیگه :|

آسمون تار بود (یعنی تار که نبود، من تار می‌دیدم! آسمون خیلی هم صاف بود!) نتونستم تشخیص بدم اون صورت فلکی وسط آسمون جبار یا دجاجه‌ست یا چیه :| حتی حوصله‌ی فکر کردن به این‌که این وقت سال و این ساعت از شبانه‌روز احتمال داره چه صورت‌فلکی‌ای باشه رو هم نداشتم، همین الان‌م ندارم...

حالم از هرچی سیب‌زمینی‌سرخ‌کرده و غذا و خوراکی‌‍ه، بهم می‌خوره :| گرممه :|

دریازده‌ای که از خواب پریده و می‌بیند به باشگاه امروز نمی‌رسد که نمی‌رسد

جمعه 15 اردیبهشت 1396 ساعت 03:00

عصرها راحت خوابم نمی‌برد... مگر وقتی که کمبود خواب و فشار عصبی امتحانات، خسته‌ام کرده باشد. و وقتی خواب مرا می‌برد، در خسران عمیقی گیر می‌کنم! از نرسیدن به باشگاه گرفته تا دریازدگی...!

این‌قدر در خوابِ دیروز عصر، تلافی این همه سال تشنه‌ی دریا بودن‌م را درآوردم که دریازده شدم.

جمعه 15 اردیبهشت 1396 ساعت 00:33

من خیلی بدقولم

خیلی بدقولم

خیلی بدقولم

خیلی بدقولم

خیلی بدقولم

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی

آپدیتِ شعر علیرضا آذر

پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396 ساعت 22:19

زندگی؛ مرگ قشنگی که به آن دل بستم

پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396 ساعت 22:18

توهم‌های جالبِ با وضوحِ ۶۳٪ هم میشه نیمه‌ی پُرِ لیوانِ تب و لرز

( تعداد کل: 61 )
   1       2    >>

X
تبلیغات
رایتل