X
تبلیغات
رایتل

آدم‌هایی که سبک دارند

چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 11:24

آدم‌هایی مثل رضا امیرخانی برایم قابل احترامند. خیلی هم قابل احترامند.

در باب مسخرگی دانش‌گاه

چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 11:21

استادی که ترم قبل باهاش سه واحد درس داشتیم، یه مقدار جلوتر از من داشت از پله‌ها بالا می‌رفت و توی پاگرد دیدمش و بهش سلام کردم. به طبقه‌ی دو رسیدیم.  هم‌کلاسیام از جلوی راه‌پله تا وسط سالن و دم در کلاس پخش بودن و دقیقاً تا همون وسط سالن با این استاد هم‌مسیر بودم و در کمال تعجب، از همون دم راه پله‌ها، از جلوی هرکدوم از هم‌کلاسیام که رد می‌شدم، به من سلام کردن و به این استادمون نه! همه‌شون! همه‌ی همه‌شون!

دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت 02:45

حالا برای هم‌چو توئی،امتحانی‌ ـٙم

سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 08:00

سفر، دستِ کم دو حسن دارد. اول، احتمالِ برخورد با تجاربی جدید و دوم، پاره‌گی چرتِ عادت‌های روزمره. این دو حسنِ تضمین‌شده‌ی هر سفری هستند. فارغ از مبدا و مقصد و کیفیت...


رضا امیرخانی

سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 07:56

اصلا شیوه‌ی آموزشِ آکادمیک، برای تربیتِ نیروی متوسط است نه برای تربیتِ نیروی سرآمد.


رضا امیرخانی

سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 07:53

نویسنده فقط بر اساسِ یک فشارِ درونیِ منبعث از یک نیازِ بیرونی، می‌تواند بنویسد و تازه در صورتِ اقبالِ مخاطب شاید بعدها اسمِ نویسنده را رویش بگذارند و تو این میان فقط بایستی مراقب باشی تا حلقه‌ی اقبالِ ناممکن نجنبانی.


رضا امیرخانی

حضرت استادی وجود ندارند

سه‌شنبه 19 بهمن 1395 ساعت 07:42


حضرت استاد توی قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ها هستند، بخش کلاسیک‌ها!!


رضا امیرخانی

ایز لوئینگ

جمعه 15 بهمن 1395 ساعت 03:03

همیشه شروع‌ها رو دوست داشتم

همیشه محیط‌های جدیدو دوست داشتم

همیشه آشنایی با آدمای جدید برام انرژی‌بخش بود

ولی

چرا الان که یه ترم جدید داره شروع میشه، الان که خوابگاهمو دارم عوض میکنم، الان که باید همه‌چی بهتر بنظر بیاد، دارم در برابر تغییر مقاومت می‌کنم؟

چرا الان همه‌چی برام یه جور مسخره‌ای، خسته‌کننده‌ست و می‌خوام هرگز دوباره هیچ چیز جدیدی شروع نشه و زمان متوقف شه؟



+مگه من ایمان نداشتم به اینکه که کسی که هنرشو بفروشه هنرمند نیس؟ پس قضیه چیه که میخوام هنرمو بفروشم؟ اونم به کسایی که حتی ظاهرشو هم متوجه نمیشن و فقط ادای هنردوستی و اینا دارن؟ چراااا؟


+نامبرده از ازدواج دوستانش بسیار خوشحال میشد اما به شدت مهمانیِ بزرگْ گریز بود. از اینکه در جشن‌های عروسی‌تان شرکت نمی‌کرد دلخور نشوید... خودش هم از این رفتارش به اندازه‌ی بیشتر از حد کافی ناراحت میشد.

جمعه 15 بهمن 1395 ساعت 02:52

من یک خوابم که یک نفر دارد من را می‌بیند؟

سال بلوا

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395 ساعت 17:52

چرا تو این کتاب این‌قدر «من» زیاده آخه؟

ترسناکه تا حدی این موضوع

هم‌اتاقیم

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395 ساعت 17:49

می‌گفت اولا فکر می‌کردم تو متظاهری

ولی نه به اون معنی.

وقتی می‌خواست متظاهرو توضیح بده، می‌گفت تو می‌تونی با وجود این‌که یه حسیو داری نسبت به یه شخص یا یه واکنشی، می‌تونی اصلا حست رو نشون ندی. میتونی جوری رفتار کنی که طرف فکر کنه تو حست شاید کاملا برعکس چیزیه که درونته و شاید بعدا هم حتی اگه خودت بهش بگی، با هزار تا قسم و اصرار، به زور باورش بشه که حست چی بوده.

می‌گفت این تظاهره...

چن ماه بعد، می‌گفت تو چند تا شخصیت داری که احساساتت رو توشون پنهان می‌کنی

و هر وقت که دلت بخواد بین اون شخصیتا سوئیچ می‌کنی

چن هفته بعد وسط حرفام و واکنشام یدفعه می‌پرید و می‌گفت این بلوئیش شماره چهاره؟ بلوئیش شماره سه؟ بلوئیش شماره شیش؟ کدوم شخصیتته؟

و افسوس که اون سبک زندگی ناگزیره نه این

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395 ساعت 17:37

وقتی به قفسه‌ی کتابام نگاه می‌کنم، یا به سه تا کتابی که الان هم‌زمان دارم می‌خونمشون، دلم می‌خواد دیگه هرگز برنگردم به اون دانشگاه و توی اتاقم روی تختم مچاله بشم و تا ابد فقط کتاب بخونم و هرگز از دنیای کتابا بیرون نیام...

چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت 01:57

هم استرس دارم، هم نه!

دارم از استرس می‌میرم ولی ظاهرم و رفتارم اینو نشون نمی‌ده... جوری رفتارم بی‌خیال و غلط‌انداز به نظر می‌رسه که خودم حرصم گرفت از دست خودم

من، دانشجویی خسته در آستانه‌ی امتحانات ترم۳

دوشنبه 13 دی 1395 ساعت 02:47

سوال اینه که من چطوری میتونم تا یه سال و نیم دیگه کارشناسیو تموم کنم؟

دیگه نمی‌خوام با یکی از استادای این دانشگاه، واحد بردارم و ترم دیگه، هفت واحدمون دست ایشونه :|

و جوابی وجود نداره

منطقیش شاید این باشه که خب من چرا دارم لفتش میدم واقعا؟ آره پارسال همین موقع دلیلی برای رفتن از این دانشگاه نداشتم ولی الان دیگه دلیلی برای موندن ندارم.

دیگه وقتشه که برم از این دانشگاه...

# برو

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت

پنج‌شنبه 9 دی 1395 ساعت 23:39

این چند روزه حرف‌های زیادی رو سر قضایای مختلف شنیدم.

حرف‌ها سنگینِ زیادی...

چندین بار خواستم جواب بدم، ولی ندادم

نتونستم حجم ناراحتیمو بریزم توی قالب کلمات و تحویل اون آدما بدم

و سکوت شاید مناسب‌ترین جواب باشه

البته نه که اونا متوجه‌شن اشتباه می‌کردن، نه، شایدم فک کنن حق باهاشونه و به این خاطر من جواب ندادم... شایدم هرگز نفهمن که دلیلم و حرفام و اصل حقیقت چی بوده...

اما...

زمان دوست و قاضی خوبیه...

حداقلش اینه که ثانیه به ثانیه زمان داره بهم میگه خوب شد سکوت کردم و خودمو در اون حد پائین نیوردم که جواب بدم...

+عنوان از سهراب

نباشید اینطوری

پنج‌شنبه 9 دی 1395 ساعت 23:26

اسمش هرچی می‌خواد باشه

ترسو، بزدل، کم‌شعور یا هرچی....

اونیه که بعد از به دست نیوردن کسی که یه زمانی می‌خواستتش، شروع کنه به تحقیر کردنش و توهین بهش


+قرار نیس همیشه همه‌چیزو به دست بیاریم. و قرار نیس وقتی نتونستیم به دستش بیاریم برای آروم کردن خودمون، اونو بی‌ارزش جلوه بدیم، در واقع با این کار خودمونو بی‌ارزش میکنیم.


رجعت

چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت 02:09

هوم؟ بعد از مدتها دوباره پنل وبلاگو فعال کردن و دوباره نوشتن توی وبلاگ چه حسی میتونه داشته باشه؟

حقیقتش اینه که هیچ حس خاصی ندارم

اونقدری که انگار هیچ تعلقی به وبلاگم نداشتم و ندارم

پنل وبلاگو فعال نکردم که از حس‌های لحظه‌ایِ داشته و نداشته‌م بنویسم! البته دلیل خاص دیگه‌ای هم برای فعال کردنش نداشتم! حتا دلم هم برای وبلاگ‌نویسی تنگ نشده بود!

حتا دلم هم نمیخواد بیام اینجا بنویسم که روزای بدی رو دارم میگذرونم! یا حتا نمیخوام از ناراحتیام بگم! یا از مشکلات این ترم خوابگاه و دانشگاه! یا هرچی!

فقط.... فقط..... گاهی لازمه آدم به یه جایی متعلق باشه... وقتی این همه مدته از خونه دوری و تاریخ امتحانام جوریه که نمیتونی فرجه‌ها رو بری خونه، فقط یه وبلاگ قدیمی شاید بتونه حس قدیمی تعلق رو زنده کنه: یه زمانی به این وبلاگ تعلق داشتم! با اینکه الان جوری‌ام که انگار هیچ تعلقی به اینجا نداشتم...


#نگارنده_زمانی_حالش_تعلق‌گونه_بود!

سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت 22:40

یه روزی وقتی شنیده بودم دوستم میگفت توی یه دانشگاه دیگه و یه خوابگاه دیگه، اتاقشو به‌خاطر سوسک عوض کرده، کارش برام عجیب و ناملموس بود... من ئی که از توی تمام این ماه‌ها، بدترین شرایطا رو توی خوابگاه تجربه کردم و خودمو با هر شرایطی و با هرنوع هم‌اتاقی‌ئی وفق دادم و لااقل تا تموم نشدن ترم اتاقمو به‌خاطر این قبیل مشکلات و هم‌اتاقی بد عوض نکرده بودم و در بدترین حالتش (که میشه دو ترم پیش) صبر کردم ترم کلا تموم شه و منم کلا خوابگاهمو عوض کردم، برام عجیب بود کسی به‌خاطر سوسک اتاقشو عوض کنه.

دیشب فایل وسایلمو که باز کردم، یه عالمه بچه سوسکای ریز و کوچولو دیدم گوشه و کنار فایل... گفتم باشه، بیخیال، مهم نیس، میرم سوسک‌کش میخرم و تموم میشه... امروز سمت فایلا نرفتم کلا، تا برم حشره‌کش بخرم.

سر شام دیدم از همون سوسک کوچولوهای خیلی ریز لای نون‌هاست و توی سفره :||||


حالم داره بهم میخوره و قطعا به هر ترتیبی که شده، فردا اتاقمو عوض میکنم :| تطبیق و وفق‌پذیری با شرایط هم مرزی داره که سوسک ریز قطعا توی همین مرزه.

اینقدر باید تکرارش کنم که واقعا دیگه برام مهم نباشه

سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت 22:29

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

به جهنم

هرچی می‌خواد بشه، بشه؛ به جهنم...


آیا نژاد جرم است؟

سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت 18:56

قسمت مسخره‌ی ماجرا اینه که برگرده بهت بگه: «ببین بی‌خیال شو، هرکاری هم بکنی، چون فارس‌ئی کارتو راه نمیندازه...»

( تعداد کل: 186 )
   1       2       3       4       5       ...       10    >>

X
تبلیغات
رایتل