X
تبلیغات
رایتل

صفر و صد، و نه پیوسته

شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 00:27

بذار یه چیزی رو برات روشن کنم

من در بعضی مسائل کاملاً صفر و صدی عمل می کنم

مثلاً وقتی کسی که از نظر تو بُت ‍ه و دکترای فلسفه داره و خوبه، از نظر من به زور می‌تونه جزء آدما دسته‌بندی شه. چرا؟ حدس بزن چرا؟

ببین، فقط به‌خاطر این نیست که غیرمستقیم بهم پیشنهاد داد و دعوتم کرد کافه. گفتم نه و تموم شد، وقتی از نظرم شد صفر که فهمیدم این یارو دخترندیده‌س، کشته‌مُرده‌ی حتا حرف زدن با دختراس. که فهمیدم کم مزاحم دخترایی که شمارشون توی اون مؤسسه بوده نشده. که پیشنهاد داذنش به من جزء کم‌مزاحمت‌ترین حرکتاش بود و در واقع در قیاس با بقیه، محترمانه هم برخورد کرده!

بله! اینطوریاس ذهن من! دکترِ خفنِ از نظر تو، از نظر من به زور جزء آدم‌ها می‌تونه دسته‌بندی شه، صرفاً چون دختربازه.

1927

شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 00:16

شمارش معکوس...

خواب

رُک بودن یا رکیک بودن؟ هیچکدام!

چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت 01:39

درس پنجم:

حد خود را بدانید؛ رنگِ رژ دیگران نه‌تنها به شما لاربط، بات‌السو خیلی هم لابرگشت :|

به عبارت دیگر، شما حق نظر دادن در مورد رژ زدن یا رژ نزدن یا رنگ رژ دیگران را ندارید، نه تا زمانی که خودشان نظرتان را پرسیده باشند.

مسئله‌ای سرخ و سخره‌طور

یکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت 22:56

درس چهارم:

(درس سوم بعداً پست خواهد شد، در حال حاضر چرک‌نویس است و حس پست کردن ‍ش نیست)


خون ترس ندارد. چندش‌شدن هم ندارد. مشمئزکننده هم نیست.

خودآزاری گاهی خوب است؛ مثلاً وقتی می‌روید آزمایشگاه تا از شما خون بگیرند، یا وقتی پرستار دارد سرم‌تان را وصل می‌کند، روی‌تان را برنگردانید! مستقیم و عادی به سر سوزن نگاه کنید. سعی کنید واکنش نداشته باشید‌. در برابر لرزش آرام بدنتان مقاومت نشان دهید و نگذارید ناخودآگاهتان پیروز شود و تن‌تان بلرزد.


جواب نداد و هنوز با خون مشکل دارید؟ حداقل‌ش این است دست دیگران نقطه ضعف نمی‌دهید. همه که نباید بدانند شما با خون و سرنگ و درمانگاه و بیمارستان مشکل دارید که! کمی خوددار باشید خب!

سپاس، اَه :|


(تگ‌ها جزئی از پست هستند که فیدها نشانشان نمی‌دهند)

ری‌ستارت پی اِل زی :|

جمعه 6 مرداد 1396 ساعت 00:56

درس دوم:

هر شبانه‌روز فقط شامل بیست و چهار ساعت است و الآن بیست و اندی ضرب‌در سیصد و شصت ضرب‌در بیست و چهار ساعتش گذشته، تسلیت.

از خواندن نداردها

پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ساعت 01:03

بذر امید الکی؟ دل خوش‌کنک؟

من که ته دلم حس می‌کنم نمیشه که نمیشه...

امید الکی

امید الکی

امید الکی

نمیخوام الکی امیدوار باشم

امید داشتن خوبه، اما نه به هر قیمتی.

امید ندارم، به هیچی، به هیچکی...

خرِ اعظم

پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ساعت 01:00

#واقعی

جمعه 30 تیر 1396 ساعت 03:03

خودمم دوست ندارم از ناراحتیا بنویسم این‌جا، دوست دارم از حس زندگی بنپیسم، از حسای خوب ولی در نهایت حسای خوب جایی توی ذهنم آرشیو می‌شن...

دلیل؟ واقعاً برای خودتون پیش نیومده؟ که بیاین (حالا اینجا تو وبلاگ نه! تو محیط واقعی) پیش دوستاتون از حسای خوب بگید، از اتفاقایی که شاید بیفتن و عالی باشن، از خوشبختیاتون و...، و حسادت رو نبینید تو چشای بعضیاشون که نبینید از اینکه اون اتفاقه افتاده، ولی با شکستن، که افتاده و شکسته خوشحال شدن!؟ واقعاً ندیدین!؟

من زیاد دیدم، و ناخودآگاهم یادم داد که سکوت کنم، که از ناراحتیام راحت‌تر حرف بزنم! و این ناراحتیاس که کسی دیگه بهش حسادت نمیکنه! هرچند که حتا نذارن ناراحتیاتو هم بیان کنی و یه‌لنگهجوراب‌پوشیده بپرن وسط ناراحتیات و از توهم‌های ناراحتی‌شون بگن...

لطف می‌کنین واقعاً

جمعه 30 تیر 1396 ساعت 02:55

درسته کم خوابیدم، درسته بدم میاد از این حرکت، درسته شاید حتا بترسم؛ ولی لطفاً از خواب بیدارم کنید.



+بی‌نهایت واقعی و بی‌اندازه بد و سخت شدن خواب‌هام

دیگه واقعاً لعنت

چهارشنبه 28 تیر 1396 ساعت 03:55

شبا که به زور خوابم می‌بره، گوگل ‍و باز میکنم و دوودل‌وار یه چیزایی تایپ می‌کنم...

نوشته بودم «لعنت».

و «لعنت» یه صفحه تو ویکی‌پدیا داشت :|



+دیشب داشتم سرچ می‌کردم «چگونه وزیر علوم را متقاعد کنیم با فلان درخواست موافقت کند؟» :|

++من به‌تنهایی صاحب ۱٪ از سرچ‌های جدید و مسخره‌ی روزانه‌ی گوگل ‌‍َم.

صرفاً یه چِش ابرو مشکی بودی

دوشنبه 26 تیر 1396 ساعت 01:41

اشکان خطیبی (عزیز؟!)!

بچه که بودم نمی‌دونستم این‌قدر خبیث‌ی که ازت خوشم میومد!

نقاشی‌های زنده‌ی ارژنگ

دوشنبه 26 تیر 1396 ساعت 01:39

ارژنگ جان، دلبندش! وقتی دستتو سی چهل سانت می‌بری تا بالای سرت که دیگه اون ارتفاع رو که نمی‌تونی بگی «تا اینجای من»! تو سی چهل سانت قبلش تموم شدی.

X
تبلیغات
رایتل